سفرنامه صعود به قله سبلان با دوچرخه

«صَدَق اللهُ عَلِیُ عَظیم»

«بنام خـداوند بلند مرتبـه و بـزرگ»

کوهـها از منـظر قـرآن:

وَالَی الجِبـالِ کَیفَ نُصِبـَت(غاشـیه آیه 19)

«به کوهها بنگرید که چگونه بر زمین میخکوب شده اند» «والجِبال اَوتادا» کوهها را مانند میخی برای نگهداری زمین فروبرده ایم «و جَعلنا فِی الارضِ رَواسِی اَن تَمیدَ بِهِم و جَعَلنَا فِیها فِجَاجا سُبُلا لَعَلهم یَهتَدُونَ (انبیاء آیه 31) و در زمین کوههائی استوار قرار دادیم تا آن را نلرزاند.

اگر کوهها نبودند زمین همواره در لرزه قرار داشت بنابراین کوهها موجب آرامش زمین اند.و در جائی دیگر قرآن می فرماید: وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُودَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ "(انبیاء آیه 79) و کوه‌ ها و پرندگان را مسخر ساختیم که همراه داود تسبیح گویند و ما این کار را انجام دادیم "

و باز امام علی در وصف کوهها در نهج البلاغه می فرمایند:

وَوَتَّدَ بِالْصُّخُورِ مَيَدانَ اَرْضِهِ» خداوند کوهها را در زمین پابرجا کرد تا از لرزش و تکان خوردن آن مانع شود.

در حدیث توحید مفضّل که حدیثى است بسیار پر محتوا و بیانگر اسرار آفرینش در جنبه‌هاى مختلف و به منظور شناخت خداوند است، چنین آمده است: «اى مفضّل! به این کوه‌هاى متراکم از سنگ و خاک نظر کن، که بى خبران آنها را امورى اضافى و بى‌فایده مى‌پندارند در حالى که منافع فراوانى در آنها است. از جمله اینکه:

برف‌ها بر آن مى‌بارد و در قلّه‌هاى آن براى نیازمندان ذخیره مى‌شود، و تدریجاً ذوب مى‌گردد و چشمه‌هاى پر آب جارى مى‌شود، و از به هم پیوستن آنها به یکدیگر نهرهاى عظیم تشکیل مى‌گردد، انواع گیاهان و مواد داروئى که در صحراها نمى‌روید بر کوه‌ها مى‌روید.

و همچنین کوهها محل وحی و ارتباط پیامبران با خداوند اند:

مثل کوه جبل النور و غار حرا در مکه مکرمه و یا کوه طور در صحرای سینا که اولی مربوط به حضرت محمد (ص)است و دومی در رابطه با حضرت موسی (ع).همچنین در رابطه با کوه صفا و مروه در سرزمین مکه و خانه خدا آمده است.

خداوند ـ عزوجل ـ مي فرمايد: «ان اللّه اصطفي آدم و نوحا...»  که کوه صفا را صفا نامیدند بدان جهت که آدم برگزیده بر آن فرود آمد و کوه مروه را مروه نامیدند از آن جهت که حوا بر آن فرود آمد و حوا و آدم بین آن دو کوه به هم رسیدند.ليکن شهرت اين دو کوه از زمان حضرت ابراهيم ( ع ) به بعد است آنگاه که آن حضرت همراه با هاجر و اسماعيل به مکه آمده، آنان را در کنار حجر جاي داد و خود به شام بازگشت.و هاجر هفت بار بصورت هروله           (پیاده روی سریع) در مسیر کوه صفا و مروه رفت و آمد کرد تا برای کودک تشنه خود آب یافت.     (چشمه زمزم)

صفا و مروه از نشانه‌هاى دین خدا و سعى میان آن دو، یکى از ارکان حج بیت‌الله ‌الحرام است. حج گذارانى که براى حج تمتع و یا انجام عمره به مکه مکرمه مشرف می شوند، در این جایگاه مقدس پاى نهاده، با مجسم نمودن سعى‌هاجر و در تأسى به روش رسول خدا(ص) هفت مرتبه فاصله میان این دو کوه را با قصد قربت می‌پیمایند.(رفتنی میان پیاده روی و دویدن).

و کوهها نزدیک ترین مکان به خداوند هستند. تشبیه وطن به کوه نزد شاعران و شاعران به کوهها بار معنایی می بخشند. قهرمانان ملی را به کوهها تشبیه می کنند چون استوارند.مه روی قلل کوهها نشانگر درد و غم آنها و آب جوشان چشمه های آن نشانگر اشک چشم آنهاست. و گلهای شکفته در سینه کوهها نشانگر چشمان صورت و دست و انگشتان تازه عروسان و دختران دشت و صحرا می باشد.

54/5    درصد مساحت ایران عزیز را کوهها تشکیل می دهند. در نزد ترک زبانان سه کوه سبلان،سهند و دماوند به کوههای مقدس معروف اند.

معرفی کوه سبلان: سابالان و یا ساوالان

سبلان از کوه‌های مرتفع ایران است که در شمال غرب این کشور و در استان اردبیل قرار دارد.نام این کوه از دو بخش «ساب» و «الان» تشکیل شده که به ترتیب به معنی پیام و گیرنده است و یا به عبارتی دیگر گیرنده پیام و به تعبیری دیگر کلمه ساو و یا همان ساب به معنی حق است و الان به معنی ستانده و کلا به معنای گیرنده و ستانده حق می باشد.

سبلان یکی از کوههای مطرح در سطح جهان است و به زبان تالشی «سفلون» (آشیانه بلند برف) نامیده شده است. کوهستان سبلان به بطور کلی سه قله معروف دارد:یکی قله بزرگ آن که به سلطان معروف است و دو قله دیگری بنامهای هرم و کسری شناخته می شود.قسمت شرقی کوه سبلان آتشفسان سبلان است که در ارتفاع 4811 متری قرار دارد و بنام آتشفسان خاموش معروف است.

 قله های سبلان در طول سال پوشیده از یخ و برف دائمی می باشند.درجبهه غربی قله سلطان که همان قله اصلی است دریاچه آن وجود دارد که عمق دریاچه بیش از 310 متر می رسد.  قله سبلان در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.

در لغت نامه دهخدا در مورد سبلان این چنین نوشته است: سولان، و آن کوهی باشد نزدیک اردبیل. کوهی است عظیم و بلند در حوالی اردبیل و بشرافت مشهور و بسیاری از اهل الله در آن کوه عبادت گزیده و ریاضت کشیده اند.

روایت است پیامبرباستانی ما ایرانیان «زرتشت» سی سال در این کوه گوشه نشینی کرده ودر عزلت به راز و نیاز با خداوند مشغول بوده وبقولی مزار زرتشت در بالای آن است و به میدان وحی هم شهرت یافته است.

در بین اهالی، سبلان کوه مقدسی است و به آن قسم یاد می کنند و کوهنوردان برای آن احترام خاصی قائلند و از آن حاجت می گیرند. و از دیگر اسرار قابل توجه این کوه مقدس وجود پرندگانی بنام گنجشک کوهی است که از پناهگاه تا قله، کوهنوردان را همراهی می کند.درجبهه غربی قله سلطان در نزدیکیهای پناهگاه که به خاطر شکل ساختمانیش به حسینیه معروف است . سنگی به شکل عقاب قراردارد که در طول زمان به نماد سبلان تبدیل شده‌است.این قطعه سنگ به شکل عقابی است که نشسته و سر را به سوی شرق چرخانده‌است،که به زبان ترکی «قارتان» نامیده میشود.

می گویند روزی که برفهای سبلان آب شود قیامت در خواهد گرفت. و باز در مسیر قله سنگهای دیگر به شکل حیواناتی دیگر مثل اسب و فیل وجود دارد. چندی پیش مراسم ازدواج دو کوهنورد در بلندای قله و کنار دریاچه و در جمع کوهنوردان برگزار شد که گزارش آن از اخبار ورزشی شبکه 3 سیما بخش شد. و همه آنها بجای برف شادی برف واقعی بر سر و روی عروس و داماد می ریختند. کوه سبلان از رشته کوههای شمالی ایران که شامل سبلان،سهند آذربایجان و علم کوه گیلان و هزار مسجد و بینالود خراسان می باشد.

و اما کوه ساوالان (سبلان) کوهی است محل ترک نشینان که همان طور که ذکر شد به همراه کوههای سهند و دماوند نزد آنها مقدس است. و به قول آنان کوهها قهرمانان ملی وطن هستند مثل بابک،ستارخان،باقر خان و سرانجام سبلان «جوان ترک امروز ایران » است. هوشنگ جعفری شاعر آذربایجانی ایران شعری در مورد سبلان سروده که ترجمه بعضی از ادبیات آن آورده می شود:

ای کوهی که مه و برف همزمان هم نتوانسته تورا فرا گیرد

ای کوهی که غم دنیا تورا پیر کرده است

ای ساوالان همه می دانند که در میان همه کوهها بلندترین کوه تو هستی

دستت را به دست سهند بده توراز دار او هستی و هردوتان با هم دستتان را به دماوند بدهید که دوست او شما هستید

حاشا که از او جدا شوید

راهتان مه آلود و سخت است

بگذارید جوانان در حالی که به شما افتخار می کنند سرشان را بالا بگیرند و نگذارند جایی که پروازگاه عقابهاست آشیانه کرکسها بشود

ای سبلان من که در میان برف و مه همزمان نوک قله ات پیدا و سرافراز است

و اما حیف است که به آذربایجان و قله سبلان رفته باشیم و یادی نکنیم از استاد شهریار و شعر بلند او به لهجه ترکی «حیدر بابا» که به پیش ازشصت زبان زنده دنیا ترجمه شده باشد.

حال در زیر ترجمه چند بیتی از اشعار او را به نام «حیدر بابا» که نام کوهی در زادگاهش می باشد می آوریم:

«حیدر بابایه سلام»

حیدربابا چو ابر شَخَد ، غُرّد آسمان                سیلابهاى تُند و خروشان شود روان

حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک           خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک

باغت به گُل نشسته و پهن کرد جامه را به خاک    صف بسته دختران به تماشا سینه چاک

حیدر بابا ز سخره وسنگ کوهسار                  کبک به نغمه و زپی او جوجه رهسپار

ای کاش گام میزدم آن کوه ودره را                 میخواندم آن ترانه چوپان و بره را

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد                از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

من هم به چون تو کوه برافکنده ام نفس           فریاد من ببر به فلک داد من برس

ممکن اگر شود ز منِ خسته یاد کن               دلهاى غم گرفته ، بدان یاد شاد کن

پاییزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها                  در سینه ات به گردنه ها سوز سازها

تاخون غیرت تو بجوشد ز کوهسار                  تا پر گرفته باز و عقابت در آن کنار

حیدربابا ، تمام جهان غم گرفته است              وین روزگارِ ما همه ماتم گرفته است

بد دررسیدو در دل ما آشیانه کرد                  نیکى برفت و در وطنِ غیر لانه کرد

حیدربابا ، دلِ توچو باغِ  توگو شاد باد            شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زیاد باد

بر شوکت تبار تو بادا سلام من                     گاهی رود مگر به زبان تو نام من  

گو شاعرِ سخنورِ من ، شهریارِ من                 عمرى است مانده درغم ودوراز دیارِ من

 

و اما شرح سفر

 تا اینکه سرانجام روز موعد و روز حرکت فرا رسید و وعده گاه سوار شدن شد میدان جمهوری اسلامی اول خیابان امام خمینی.

من هم به همراه دوستان طبق معمول با کوله باری سنگین که شامل می شد از قبیل چادر انفرادی،کیسه خواب و لباس گرم و ...... و از همه سنگین تر مواد خوراکی که این بار هم مثل همیشه این مواد را با خود حمل کرده و مانند دفعات قبل سفرهای ورزشی دوباره به منزل بر می گردانیدم (لازم به توضیح است که هنوز با رفتن این همه سفرهای ورزشی مقدار مورد نیاز مواد خوراکی را باندازه انتخاب نکرده که مصرف شود و اضافه آن برگشت نشود.)

سرانجام مینی بوس هم از قبل آمده بود و آماده برای حرکت .

پس از قرار دادن کوله پشتی ها و همچنین دوچرخه ها بر سقف مینی بوس ساعت 6 بعدازظهر به طرف جاده تهران راه افتادیم. در بین راه با بچه های گروه دیداری تازه کرده و بخاطر آخرین روز ماه مبارک رمضان که تعدادی از دوستان روزه بودند حس و حالی معنوی مشهود بود و ما هم تحت تأثیر این جو معنوی قرار گرفته و به این فکر افتاده که پیامکی در این ارتباط و همچنین فرا رسیدن عید سعید فطر بنویسیم که سرانجام با کلی کلنجار رفتن با خود پیامکی بدین مضمون آمد:

« قدر بشناسید مستان آخرین پیمانه را          ساقی امشب میکند تعطیل این میخانه را

         گو به مهمانان که مهمانی به پایانش رسید            ترک باید کرد این خانه را»

«خورده یا ناخورده را »   

عید فطر بر همگان مبارک

و همانطوری که ذکر شد برای دوستان حاضر در مینی بوس خوانده شد و برای جمعی از دوستان هم ارسال گردیده از طرف دوستان. اکثرا مورد تحسین قرار گرفت و در جواب یا زنگ زدند و یا جواب پیامک را ارسال کردند.

و در این بین کم کم صدای ملکوتی اذان مغرب از رادیو بلند شد و دوستانی که روزه بودند مشغول خوردن افطاری شدند وهمانطوری که ذکر شد حال و هوای روحانی در جمع مسافرین حاکم بود.پس ازخوردن افطاری و توقفی کوتاه برای خواندن نماز در بین راه بطرف سه راهی سلفچگان راه افتادیم و از آنجا پس از رسیدن به کمربندی شهر ساوه و از آنجا به شهر بوئین الزهراء رسیدیم و سپس جاده ترانزیتی قزوین-زنجان را در پیش گرفته و سپس وارد بزرگراه زنجان-تبریز شدیم. پس از طی کردن مسافتی برای خواندن نماز صبح در بین راه و در یک مجتمع رفاهی توقف کردیم که بعلت سردی و خنکی هوا لرزه ای بر اندام من افتاد و چون لباس گرم هم داخل کوله پشتی و سقف مینی بوس بود برای مدتی دنبال جائی و یا لباس گرمی می گشتم و سرانجام مجبور شدم یک عدد پتو از دوستی گرفته و آنرا روی دوش خود بیاندازم تا کمی گرم شوم.

پس از خواندن نماز و سوار شدن دوباره و حرکت بطرف شهر تبریز سر سه راهی و برف علامت تابلویی که به سمت اردبیل نوشته شده بود تغییر مسیر داده و راه شهرستان اردبیل را در پیش گرفته و پیش از ظهر به این شهر رسیدیم. ضمنا در بین راه توسط سرپرست برنامه توضیحاتی راجع به برنامه داده شده و گفته شد که پس از رسیدن به اردبیل از آنجا به طرف مشکین شهر حرکت کرده و نرسیده به مشکین شهر بطرف سه راهی شهرستان لاهرود و از آنجا پس از آن به آبگرم شابیل رسیده و پس از پیاده شدن از مینی بوس و گرفتن کوله پشتی ها و دوچرخه ها مستقیما بطرف پناهگاه(حسینیه)حرکت کرده و پس از رسیدن به پناهگاه و استراحتی کوتاه مستقیما بطرف قله و دریاچه حرکت می کنیم و پس از رسیدن شب راه کنار دریاچه چادر زده وهمانجا میخوابیم.

با شنیدن این جملات از زبان سرپرست برنامه خصوصا خوابیدن شب سر قله و کنار دریاچه ناگهان لرزه ای بر اندام من افتاد و به این فکر افتادم که من سرمائی که بین راه از ماشین پیاده شدم اینقدر سردم شده بود که از سرما می لرزیدم چه باید بکنم و روی اعتراض هم نداشتم. تا این که بخاطر مسئله ای                 مینی بوس را برای ساعاتی پلیس راه اردبیل-مشکین شهر متوقف کرد و مدتی معطل شدیم و همین مسئله باعث شد که از برنامه یکی دو ساعت عقب بیافتیم سرانجام پس از رفع مشکل بطرف مشکین شهر و از آنجا بطرف شهر لاهرود حرکت کرده و در ساعت 30/3 بعداز ظهر به آبگرم شابیل و پایان سفر با مینی بوس رسیدیم.

پس از پایین آوردن دوچرخه ها و کوله پشتی ها و بقیه وسائل از سقف مینی بوس ساعت 5/4 بطرف پناهگاه حرکت کردیم. و برای رسیدن به حسینیه که همان پناهگاه می باشد دو راه وجود داشت. یکی راهی که بقول معروف راه پیاده روها بود که کوهنوردان از این راه می روند و ما هم از همین راه رفتیم و نشان آنهم مسیر تله سیژ بود که به طور نیمه کاره رها شده بود و بیشتر علامت و نشان راه بود و راه دوم راهی بود که ماشینهای شاسی بلند و لندورهایی که عده ای سواره از آن راه می رفتند که بسیار پٌردست انداز و پر شیب که با رفت و آمد اتومبیل ها گرد و خاک زیاد به هوا بلند می شد.

 نهایتا پس از 3 ساعت حرکت در شیبی نسبتا ملایم در ساعت 30/7 عصر به پناهگاه رسیدیم.

پس از مستقر شدن و پرپا کردن چادرها و قرار دادن کوله پشتی ها و لوازم همراه در آن و خواندن نماز مغرب و عشاء و خوردن شام که به قولی نهار هم محسوب می شد و پوشیدن لباسهای گرم به داخل کیسه خواب رفته تا صبح زود برای صعود به قله آماده باشیم. هنوز ساعاتی نخوابیده بودیم که با سر و صداهای زیاد هموطنان ترک زبانمان از خواب بیدار شده و مجبور شدیم از کیسه خواب و چادر بیرون آمده و به صداهای آهنگ ترکی با ولوم بسیار بالا گوش فرا دهیم. گاهی هم صدای آهنگ را کم و یا خاموش کرده و خود با آهنگ ترکی و بصورت دسته جمعی و دیکلمه شعر می خواندند. اکثر شعرهای آنها مال استاد شهریار و خصوصا از کتاب حیدر بابای او بود و ما هم که زبان آنها را نمی فهمیم. ولی مشخص بود حسی موزون و دوست داشتنی با آن ترانه ها همراه است و گاهی هم همراه با آهنگ رقص جانانه ای هم می کردند  رقصی که نشأت گرفته از رقصهای قومی و محلی آن دیار بود. پس از تماشا و گوش دادن ساعتی به رقصها و ترانه های خوانده شده بخاطر سردی هوا به داخل چادر و کیسه خواب رفته و بقیه نواها را از داخل چادر و کیسه خواب گوش دادیم. بالاخره نزدیکیهای صبح بود که صداهای ترانه و شعرخوانی و دیکلمه خاموش شد و برای ساعاتی راحت خوابیدیم. ساعت 5/4 صبح با شنیدن آواز بیدارباش سرپرست برنامه به همراه بچه ها از خوا ب بیدار شده و پس از خواندن نماز صبح و گرفتن کوله صعود به همراه گروهی دیگری از کوهنوردان در ساعت 5/5 صبح عازم قله 4811 متری سبلان شدیم.

در بین راه صعود قله هیجان خاصی بر روحیه بچه ها حاکم بود چون زمان اوج برنامه و یا بعبارتی لحظه رسیدن و صعود بود صعودی که با صعودهای دیگر فرق می کرد و آن هم به همراه دوچرخه و کاری بود که برای اولین بار در سطح کشور و منطقه اجرا می شد. گرچه صعودهای دیگری بادوچرخه به قلل دیگری مثل کرکس،دماوند،علم کوه توسط گروه انجام شده بود ولی این یکی در این منطقه و این سرزمین دور دست کار دیگری بود و از این رو موجب تعجب و تحسین کوهنوردان این دیار و این قله قرار گرفته بود.

سرانجام پس از یکی دو توقف کوتاه و نفس گیری در ساعت 8 صبح جزء نفرات و گروههای اولی بودیم که به قله رسیدیم. نقطه آخر راه رسیدن بقله گدار مانندی بود که تقریبا راه عبور یکنفر بیشتر نبود در این لحظه و در این مکان دوستان جوان گروه لختی تأمل کرده تا من به آنها رسیدم و پس از تعارف کردن و بلطف آنها من اولین نفر بودم که وارد منطقه دریاچه بسیار زیبای سبلان شدم.

 آنقدر زیبا و دوست داشتنی بود که وصفش غیر ممکن است (به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن) می توان گفت زیباترین جائی که تا بحال در عمرم دیده بودم بود. در ارتفاع 4800 متری از سطح دریا دریاچه ای به این زیبائی و به این پاکی و به این زلالی.

آبش که آدم را برای شیرجه زدن در آن وسوسه می کرد.

طرف سایه آن آب یخ زده بود و مخلوطی از آب و یخ بود و می توان آن را به تقاری بزرگ فیروزه ای که در آن آب یـخ درست کرده بودند تشبیه کرد همان تقار با آب یخی که قدیما پیرمردان ما شب هنگام خواب در تابستان بالای سر خود می گذاشتند و می خوابیدند.

 هوای آن بسیار لطیف و خنک بود و با وجود ارتفاع بالا و کم بودن فشار آن همه اش اکسیژن خالص بود. هر چه از زیبائی اش بگویم کم گفته ام. از همه مهمتر تمیز بودن و بکر بودن آن بود و چنین تصور می شد که انگار هیچ انسانی به این مکان پا نگذاشته است و این نشان از رفتار درست و محیط زیستی کوهنوردانی بود که قبلا به آنجا آمده بود و موفق به صعود قله و دریاچه شده بودند. و اصل مهم کوهنوردی را بدین مضمون که هر وقت به جایی از طبیعت و یا کوهی رفتید طوری رفتار کنید که هنگامی که برگشتید نفر و یا گروههای بعد وقتی به آنجا می روند چنین تصور کنند که پای هیچ بشری به اینجا نرسیده است«آفرین بر آنها باد»

در این لحظه همه بچه ها به هم تبریک گفته و گاهی روبوسی می کردیم که این صعود با موفقیت و بسلامت انجام گرفت.

پس از خارج شدن کمی از این لحظات احساسی عکاسان مشغول گرفتن عکس شدند و گاهی هم فیلم می گرفتند و این اوقات خوش و این لحظات زیبا و از همه مهمتر این مکان زیبا را ثبت و ضبط می کردند تا به یادگار بماند و فراموش نشود.

دراین زمان آوای ملکوتی اذان توسط یکی از همنوردان بلند شد و من هم دور از چشم دیگران و در کناری سجده شکر بجا آوردم و سپاس فراوان خدا را گفتم که رسیدن به آرزوی چندین و چند ساله ام به تحقق پیوست و موفق به صعود قله سبلان به همراهی جمعی از دوستان همدل خود شدم.

 کم کم طبق فرمان سرپرست برنامه بخود آمده و خود را برای پایین آمدن و جدا شدن از این مکان رویائی آماده کردیم. در برگشت در جواب سؤال سرپرست برنامه گفتم من مایلم آرام آرام به پایین آمده و از طبیعت لذت بیشتری ببرم که آنها از من جدا شده و پس از آنها آرام آرام و سلانه سلانه سرازیر شدم. در پایین رفتن مشکلی نبود چون راه را با نصب پرچمهای مختلف مشخص کرده بودند و در ثانی سیل کوهنوردانی که از پایین مثل مور و ملخ عازم قله بودند مشخص بود. و در پایین آمدن باز همان حس تنهایی که همیشه در جاده ها و در طبیعت دنبالش بودم به سراغم آمد و الحق هم که چه حس زیبایی است. و همچنین مشغول دیدن اشکال مختلفی که به دست طبیعت از سنگها درست شده بودند شدم مثل عقاب،اسب،حیوانات و اشکال هندسی دیگر. سرانجام با یک ساعت تأخیر نسبت به دیگران در ساعت 30/11 به پایین و پناهگاه و نزد بچه ها رسیدم. پس از رسیدن بفکر خوردن صبحانه افتادم که سرپرست برنامه گفت: باید وسائل را جمع کنیم و تا ساعتی دیگر به پایین برویم. و منهم از  خوردن صبحانه منصرف شده و مشغول جمع کردن وسایلم شدم از قبیل چادر و کیسه خواب و وسائل دیگر و قرار دادن آنها در کوله پشتی.

 پس از گرد هم آمدن بچه ها ساعت 30/13 چند عدد اتومبیل لندورکرایه کرده و به همراه وسائل سوار آنها شدیم و بدنبال تعدادی از بچه ها که با دوچرخه درحرکت بودند و به پایین و آبگرم شابیل و محل پارک مینی بوس رسیدیم.

 راننده اتومبیل لندور ما که یک جوان ده چهارده ساله بیش نبودآنچنان با مهارت و سرعت در این جاده سنگلاخی و پر دست انداز به پایین آمد و از همه اتومبیل های بین راه سبقت گرفت که تعجب و ترس همه مسافرین و اهالی منطقه را خصوصا مرا برانگیخت. که از ترس دو دست خود را محکم به میله داشپورت گرفته و مشغول خواندن دعا و گاهی هم بستن چشمهای خود بودم واین راهی که ما در مسیر رفتن 3 ساعت طی کردیم در کمتر از 15دقیقه برگشت و پس از پیاده شدن بر خلاف همه مسافرینی که به او غرولند میکردند به او آفرین و خسته نباشی گفتم و سرانجام در ساعت 2 بعدازظهر به آبگرم شابیل رسیدیم. پس از رسیدن بلحاظ زود رسیدن و وعده ای که با راننده مینی بوس در ساعت 4 بعدازظهر کرده بودیم دو ساعتی معطل شدیم تا راننده مینی بوس که به آبگرم رفته بود پیداش شد(تلفن همراه او هم در دسترس نبود).سرانجام ساعت 4 بعدازظهر کوله پشتی ها و وسائل و دوچرخه ها را بر بالای مینی بوس قرار داده و پس از سوار شدن بطرف پایین و شهر لاهرود حرکت کردیم و در بین راه هم به همراهی بچه ها بخاطر این صعود موفقیت آمیز خیلی خوشحال بودیم و مشغول گپ و گفتگو بودیم و پس از رسیدن به لاهرود بنا به پیشنهاد من نهاری نسبتا خوب و ارزان خوردیم و از آنجا به طرف شهر اردبیل حرکت کردیم. طرفهای عصر به اردبیل رسیدیم و پس از رفتن به ترمینال مسافربری این شهر و گرفتن صورتحساب توسط راننده مینی بوس و به پیشنهاد سرپرست برنامه به طرف شهر آستارا حرکت کردیم و در این مسیر پر ترافیک بخاطر تعطیلی عید فطر و اما زیبا و دوست داشتنی و پر گردنه و کوهستانی و پر از درختان جنگلی در دو طرف جاده که همان گردنه حیران بود به سیل و تماشا مشغول شدیم. در این مسیر بازهم عکاسان گروه مشغول گرفتن عکسهایی از این مناظر زیبا شدند پس از گذر از این جاده پر از فراز و نشیب و گردنه های زیاد و پر ترافیک و همانطوری که ذکر شد زیبا و خاطره انگیز پاسی از شب رفته به شهر ساحلی و بندری آستارا رسیدیم. دو سه ساعتی معطل پیدا کردن جایی برای اتراق شبانه شدیم ولی متاسفانه به علت شلوغی مکانی پیدا نشد. و سرانجام در پارک متروکه ای که پیدا شد و پس از پایین گذاشتن کوله پشتی ها و وسائل مجددا چادرها را بر پا کرده و بدون خوردن هیچ قوتی برای ساعاتی به خواب رفتیم.

صبح نه چندان زود از خواب بیدار شدیم و نگاهی به اطراف انداختیم یکباره دیدیم ساحل زیبای دریا در همین نزدیکیهاست که ما دیشب چقدر در تاریکی شب به دنبال آن می گشتیم تا کنارش چادر بزنیم و در ساحل زیبای آن بخوابیم.

  ابتدای صبح تنهایی به دیدن ساحل زیبای کنار پارک رفتم و برای نیم ساعتی کنار ساحل که چند سالی بود او را ندیده بودم نشستم و از این بابت حسی خوشایند سراپای وجودم را مستولی گشت. پس از برگشت از ساحل کم کم بچه ها از خواب بیدار شده بودند و مشغول تدارک و جمع و جور کردن وسایل و چادر و کیسه خواب بودند که منهم به آنان پیوسته و به همراهی دوستان صبحانه دلچسبی خوردیم و اینبار به صورت دسته جمعی دوباره به طرف ساحل حرکت کردیم و در قطعه ای از ساحل که حصاری هم نداشت مستقر شده و بر روی قطعه سنگهای ساحلی نشستیم و به تماشای آبهای زلال دریا مشغول شدیم و در افکار خود غوطه ور ....

که ناگهان با صدای اعتراض جوانی به خود آمده و رشته افکارمان از هم گسست که نامبرده با لحنی پرخاشگرانه و با عجله می گفت :بلند شوید و بروید از خانه ما بیرون و مدام این جمله را تکرار می کرد و ما هم مجبور شدیم از کنار ساحل زیبای دریای خزر دور شده و گاهی برمی گشتیم و از پشت سر باز نگاهی به ساحل زیبا می انداخیتم و زیر لب با خود زمزمه می کردیم و می گفتیم از کی تا بحال ساحل دریای خدا خانه شخصی شده و سرانجام دوباره به پارک متروکه و محل استقرارشبانه خود بر گشتیم. پس از یکی دو ساعت ماندن در این محل و استراحتی کوتاه، راننده مینی بوس که برای گرفتن راننده کمکی به ترمینال مسافربری آستارا رفته بود برگشت و همگی سوار شده و بطرف شهرهای شمالی مثل بندر انزلی ،فومن و رشت حرکت کردیم و پس از گذر از این جاده های زیبای شمال و عبور از شهرهای مختلف و توقفی برای خواندن نماز و خوردن نهار و نهایتا عبور از شهر رشت از طریق بزرگراه رشت –قزوین بطرف قزوین حرکت کردیم. پس از رسیدن به عوارضی ورودی شهر قزوین و ضمن تشکر از راننده کمکی و پیاده کردن او در این محل برای برگشت به شهر خودش آستارا، بطرف شهر بوئین الزهراء همان شهری که هنگام آمدن از آن عبور کرده بودیم حرکت کردیم و فقط در بین راه توقف کوتاهی برای خواندن نماز کرده و یکسره راه اصفهان را در پیش گرفتیم.

 از اینجا به بعد باتفاق بچه ها همگی به خواب عمیقی فرو رفته و فقط راننده بیدار بود و به رانندگی خود ادامه می داد. سرانجام در ساعت 4 صبح و قبل از اذان صبح به شهر اصفهان رسیده و در میدان جمهوری همان محل سوار شدن پیاده شده و ضمن تشکر از آقای راننده و سرپرست برنامه و خداحافظی از دیگران و گرفتن تاکسی به طرف منزل حرکت کردیم و این برنامه هم به لطف خداوند به پایان رسید،ان انشاء الله تا برنامه های دیگر.

  و به قول حمید مصدق:

«دشت ها نام تو را مي گويند           کوه ها شعر مرا مي خوانند »

«کوه بايد شد و ماند     رود بايد شد و رفت    دشت بايد شد و خواند»

 

 

             عشـق به طبیعت عشـق به زندگیسـت.