سفرنامه گهر

26 و 27  و 28 / 6 / 1388

سفر به دریاچه گهر در استان لرستان در بدترین شرایط آب و هوایی با دوچرخه

 

شرح مختصری از دریاچه گهر:

گهر در زبان محلی لری به معنی گوهر می باشد و از منظره بالا و ارتفاعات مانند گوهری به رنگ آبی آسمانی است که به عنوان نگینی در حلقه انگشتری کوههای منطقه حفاظت شده اشترانکوه می درخشد و به «نگین اشترانکوه» معروف است و یکی از  زیباترین دریاچه های طبیعی ایران به شمار می آید با ارتفاع 2350 متر از سطح دریا و سالانه حدود هفتاد هزار گردشگر از آن بازدید می کنند. گهر شامل دو بخش به نام گهر بزرگ(کله گهر) و گهر کوچک(کره گهر)می باشد . گهر بزرگ حدود یک و نیم کیلومتر طول و 400 تا 800 متر عرض و 4 متر تا 28 متر عمق دارد در قسمت بالا و پایین دریاچه جنگل وجود دارد که متاسفانه رو به نابودی است و سمت راست آن صخره‌ای بود و به طرف کوه می باشد ولی سمت چپ دریاچه و یک قسمت از بالای دریاچه ساحل شنی وجود دارد که می توان از این قسمت شنا کرد.

با حدود کمتر از چهل دقیقه پیاده روی از دریاچه بزرگ می توان به دریاچه کوچک رسید و در این قسمت در عمق کم دریاچه ماهیان دریاچه که اکثرا قزل آلای رنگین کمان و خال قرمز می باشد می توان دید. از قسمت بالاجریان ورودی آب دریاچه ۱۰ فوت مکعب بر ثانیه و جریان خروجی آن حدود ۲۰ فوت مکعب بر ثانیه می‌باشد.علت افزایش حجم آب خروجی دریاچه وجودچشمه‌های درقسمت تحتانی آن است.از ارتفاعات بالای دریاچه که نگاه می کنید جریان آب به شکل یک رودخانه در وسط دریاچه مشخص است و درجه حرارت آن آب سرد می باشد و با درجه حرارت اطراف دریاچه فرق دارد.

 ماه‌های تیر ومرداد بهترین زمان سفر به این دریاچه‌است.چون یکی از دره‌های اطراف دریاچه بنام دره نی‌گاه پوشیده ازشقایق رنگی ولاله های واژگون زرد و قرمز می باشد.در سال های پر برف و سرد سطح دریاچه یخ می بندد و جریان آب از زیر یخها جاری است.

حیات وحش آن شامل حیواناتی از قبیل بز،قوچ،آهو ،کل،پلنگ،خرس قهوه ای،گرگ،گراز،کفتار،روباه،شغال و خرگوش می باشد.کشف این دریاچه به نام «آ-رودلر» اتریشی در سال 1888 میلادی و بنام دریاچه ایران ثبت گردید.دریاچهگهر به احتمال زیاد در اثر وقوع زمین لرزه ای بزرگ به وجود آمده‌است.

 راههای دسترسی به این دریاچه از دو طریق می باشد یکی از شهرستان الیگودرز که پس از طی مسافت 27 km جاده شول آباد،وبه سمت غرب و پل رودخانه مورزرین -تنگ هولیون و تابله  که میتوان به دو قسمت ((بالا دره گهر )) و ((دره گهر))تقسیم کرد. از ویژگی های بالا دره گهر  وجود بیدستان هایی است که در ساحل شرقی دریاچه گهر  گسترده است و مسیر دره گهره   بسیار زیبا با چشمه سار های  فراوان و رودخانه خروشان و بیشه زار های انبوه و در مسیر آن اول یه دریاچه کوچک ( کره گهر ) می رسد.

در راه قدیمی (مالرو عشایری، دره دزدان ) آن  و کلاً مسیر الیگودرز  شامل 3 ساعت با خودرو و یک ساعت و تیم پیاده روی و تقریباً 70 کیلو متر است که هشت کیلومتر آن مسیری با شیب ملائم به صورت مال رو  است.

این مسیر به خانواده ها توصیه نمی شود زیرا از امنیت کافی برخوردار نیست و محیط بانان و نیرو انتظامی  حضور ندارند ، ضمن اینکه از ضلع شرقی  دریاچه  که وارد می شوی از جایگاه  مخصوص  برای اتراق کردن و سیرویس های بهداشتی  بی بهره است.

 و اما راه دوم از شهرستان دورود است  که جاده آن 17 کیلو متر است، و پس از رسیدن به چشمه  خینه و ایستگاه محیط بانی پس از پارک خودرو  در این مکان و طی مسافتی  حدود 18 کیلومتر  جاده  مالرو و سرانجام  به دریاچه گهر بزرگ ( کله گهر ) می رسیم و در قسمت ورودی به دریاچه  در سمت راست آبشاری بسیار زیبا  وجود دارد که به دره  نی گاه میریزد، و کلاً مسیر دسترسی  دورود به دریاچه گهر تقریباً 30 دقیقه با اتومبیل و حدود 3 ساعت پیاده روی را می طلبد.

 

(( شـرح سـفر ))

در پی دعوت گروه دوچرخه سواری کوهستان وابسته به گروه کوهنوردی راسخ اصفهان و فرستادن پیام توسط گوشی تلفن همراه ما نیز به دعوت آنها لبیک گفته و مقرر شد با آنها همسفر شویم. زمان و مکان آن روز جمعه 27/6/1388 ساعت 5/1بعدازظهر و حرکت از فلکه جهاد(صارمیه) اصفهان .

 خلاصه روز موعود و سر ساعت همگی بچه ها در میدان جهاد جمع شدند و دو عدد مینی بوس و دو عدد وانت بار هم جهت حمل دوچرخه ها آماده شده بود پس از قرار دادن دوچرخه ها بر روی وانت بارها و سوار شدن به مینی بوس ها به طرف شهرستان درود در استان لرستان حرکت کردیم . پس از عبور از شهرهای نجف آباد،تیران،دامنه و داران و همچنین شهرستان الیگودرز ساعت 6 عصر به شهرستان درود رسیده و پس از پرسیدن آدرس ایستگاه محیط زیست و مسیر دریاچه گهر به طرف آن راه افتادیم و ساعت 7 شب به ایستگاه محیط بانی و ورودی راه مال رو دریاچه گهر رسیدیم.(چشمه خینه).

پس از پیاده شدن و تازه کردن آب و هوا طبق گفته سرپرست برنامه قرار شد شب در همین مکان اتراق کرده و فردا صبح زود با دوچرخه به طرف دریاچه حرکت کنیم. چون هوا خوب بود و نسبتا گرم و آفتابی، اکثرا پیش بینی تهیه چادر و کیسه خواب نکرده بودند و شب را بدون پوشش و وسایل خواب گرم تا صبح به سر بردیم مضافا به اینکه پس از گذشت پاسی از شب ناگهان صدای رعد و جستن برق از آسمان شروع شدو سپس بارانی شدید باریدن گرفت و همه چیز و همه کس را خیس و پرآب کرد و همه پتوها و همه کیسه خوابها و زیراندازها پر از آب شده و سر پناهی برای پناه بردن به زیر آن وجود نداشت و فقط آنهائیکه چادر داشتند کمی از باران و باد مصون ماندند. خلاصه شب را به هر ترتیبی بود در میان باد و باران شدید و صدای رعد و برق آسمان به صبح رسانده و صبح زود از خواب بیدار شده و یا اصلا می توان گفت که خوابی وجود نداشت که بیدار شدنش باشد. و لوازم و وسائل پر آب را جمع و جور کرده و چند رأس الاغ برای حمل آن به دریاچه کرایه کرده و همگی و به همراه هم با دوچرخه از جاده مال رو در ساعت 30/ 8صبح به طرف دریاچه حرکت کردیم. در بین راه مناظر زیبایی وجود داشت و همچنین پستی و بلندیهای زیاد و با وجود این که برای بار سوم بود که به دریاچه می رفتیم این بار چون با دوچرخه می رفتیم حال و هوای دیگری داشت. پس از توقف بین را برای صرف صبحانه و استراحتی کوتاه دوباره به طرف دریاچه حرکت کردیم. خلاصه پس از 4-5 ساعت به دریاچه رسیدیم البته همراه با الاغان و بارهای اضافی که آنها برای کمک کردن به ما حمل می کردنند.لازم به ذکر است که در بین راه کم و بیش باران می بارید .

 قرار شد برای استراحت شب را کنار دریاچه دوم بمانیم و یا همان ضلع غربی دریاچه. پس از مستقر شدن در جنگلهای کنار دریاچه و بر پاکردن یکی دو عدد چادر و خوردن نهار مختصر و خوردن چای و شنا کردن در آب دریاچه البته من شنا نکردم چون دفعه های قبل شنا کرده بودم و پس از آن لرزه بر اندامم افتاده بود و بسیار سردم شده بود اینبار نیز از ترس سرما شنا نکردم.

همانطوری که ذکر شد گاها صدای رعد و برق شنیده می شد و باران هم متناوب می بارید ولی شدید نبود. برای شب ماندن احتیاج به هیزم داشتیم که بچه ها زحمت جمع آوری آن را به عهده گرفتند و اکثرا سوار بر دوچرخه شاخه چوبهای بزرگی را به دنبال خود می کشیدند و می آوردند.

پس از خاموشی و غروب آفتاب کم کم چراغها را روشن کرده و ضمنا آتش را هم برای تهیه شام روشن کردند و کم کم مشغول پختن جوجه کبابها شدند و پس از پخته شدن همگی (جای شما خالی) سر یک سفره نوش جان کردیم دستشان درد نکند خیلی چسبید. تدارکات چنین شامی آنهم در این مکان و طی مسافت طولانی و سخت آوردن آن کار آسانی نبود.

پس از خوردن شام و خواندن نماز مغرب و عشاء و جمع شدن دور آتش و گرفتن حسی رویایی در این مکان زیبا و کنار دریاچه و باریدن باران این رحمت الهی و غرش آسمان با این همه سر و صدا موقعیتی بود که در همه جا و در همه زمان امکان آن نبود.از این رو سرحال شدیم و به همراه یکی از دوستان دیگر زمانی را به خواندن آواز و ترانه گذراندیم و به قول معروف حالی کردیم.

 با گذشتن پاسی از شب و سردتر شدن هوا و همچنین شدت گرفتن باران و رعد و برق و کم شدن شعله آتش و گاها خاموش شدن آن در اثر باران ماندن در این شرایط غیر قابل تحمل شد.حتی کسانی هم که مثل من چادر و کیسه خواب داشتند هم دچار مشکل شدند. همه چادر و کیسه خواب و لوازم را آب گرفت در اثر شدت باران و جاری شدن آب یادم هست بچه ها برای گرم کردن خود و همچنین تحمل کردن این وضع دنبال بچه گرازها می کردند چون گرازها هم با بچه هایشان در اطراف ما جمع شده بودند. و باز یادم هست زمانی که آتش روشن بود بخاطر کم بودن محوطه دور آتش و زیاد بودن تعداد بچه ها به صورت نوبتی دور آتش می ایستادیم.

 خلاصه به هر سختی بود شب را به صبح رساندیم و صبح کمی باران کم شد و از این رو چادر و کیسه خواب وسایل را پس از گرفتن آب آنها روی شاخه های درخت پهن کردیم تا کمی خشک شده و برای بردن سبک باشند.

پس از خوردن صبحانه و جمع و جور کردن وسائل که در دو عدد کوله پشتی جا گرفته بود به همراه بچه ها و اینبار با باری سنگین به خاطر نبودن الاغها به سمت غرب دریاچه و از مسیری که به دامنه اشترانکوه و نهایتا به شهرستان الیگودرز ختم می شد حرکت کردیم. پس از حرکت باران کم و بیش می بارید و صدای رعد و برق هم شنیده می شد. گاهی موج انفجار رعد و برق تا پایین هم می آمد و یادم هست یکبار چادر را هم تکان داد.

رفتن با دوچرخه آنهم با دو کوله پشتی آنهم نسبتا بزرگ که یکی از آنها را روی فرمان دوچرخه گذاشته بودم در این آب و هوا و به قول معروف این همه گل و لای کاری بس مشکل بود و به ویژه این که گل و لای هم خیلی چسبنده بود و به قول یکی از بچه ها گِل آن از نوع گل لری بود و ما مجبور بودیم گاها توقف کرده و آنها را پاک کنیم چون هر دو چرخ دوچرخه قفل می شد و دیگر راه نمی رفت و یا مجبور بودیم دوچرخه را با کوله پشتی ها روی سر گرفته و با خود ببریم.

خلاصه به هر زحمتی بود به راه خود ادامه داده و سر راهمان به یک گورستان قدیمی رسیدیم که به گفته سرپرست برنامه قدمت آن به یکی دو هزار سال قبل می رسید. پس از توقفی کوتاه و خوردن کمی تغذیه بین راهی به راه خود ادامه دادیم و سر راه به چادرهای عشایر رسیدیم که آنها هم از باد و باران غافل گیر شده بوردند و با دیدن ماها و این تعداد دوچرخه سوار زن و مرد تعجب کرده بودند و با خود می گفتند اینها کجا بودند؟ چون رفتن ما هم از این مسیر نبود فقط برگشت ما را دیده بودند بیشتر تعجب کرده بودند کودکان خردسال عشایر به ما سنگ پرتاب می کردندو از این کارشان هم لذت می بردند تا جائی که چند نفر از خانمهایی که همراه ما بودند ترسیدند و به عقب برگشتند و از این به بعد طبق گفته سرپرست برنامه همگی با هم حرکت می کردیم تا مسئله ای به وجود نیاید. پس از رفتن مقداری به جلو پسری سوار بر اسب را دیدیم که جلوی ما به اسب سواری مشغول بود و به تاخت می رفت که با دوچرخه به او رسیدیم و اسب آن را گرفته و من هم کمی اسب سواری کرده و همین کار موجب تغییر حال و هوا شد و کمی از حال و احوال قبلی درآمدیم.

پس از پیاده شدن از اسب و تحویل آن به پسر عشایری دوباره با دوچرخه به راه افتادیم حدود نیم ساعت بعد یکی دیگر از پسران عشایر سواربر موتور سیکلت در مسیر رفتن ما به رفت و آمد مشغول شد و گاهی وقت ها با سرعت به طرف خانم های دوچرخه سوار می آمد و همین کار او باعث ترس و وحشت آنها می شد.  انجام این کار توسط پسر عشایری موجب نگرانی همه و مخصوصا سرپرست برنامه شد و همه را به فکر فرو برد و به تکاپو برای حل مسئله واداشت. در این لحظه سرپرست برنامه او و موتور سیکلتش را متوقف کردو یقه اش را گرفت و چند داد بلند سر او زد و او را از موتور پیاده کرد و در حال زدن او بود که ما واسطه شدیم و از زدن او جلوگیری کردیم ،که در این لحظه سوار موتورش شد و رفت و دیگر نیامد و مزاحم خانم ها نشد و این واقعه به خیر گذشت.

خلاصه پس از طی مسافتی برخورد کردیم به سیل بردگی جاده وآن این که امکان رفتن از توی جاده وجود نداشت به اضافه این که آن قسمت از جاده که وجود داشت پر از گل و لای بود و هر لحظه دیواره کناری آن در حال فرو ریختن بود. در این لحظه ما مجبور شدیم از داخل رودخانه به حرکت خود ادامه دهیم و در بعضی از جاهای آن ارتفاع آب به سینه افراد می رسید و هر لحظه خطر آب بردگی شخص و دوچرخه اش وجود داشت چون فشار آب خیلی شدید بود.

پس از گذشتن از این قسمت که نسبتا هم مسیری طولانی بود، یادم هست یکی از خانم ها در این مسیر از کنار جاده در اثر ریزش جاده به داخل رودخانه افتاد و پای راستش آسیب دید و حتی زخمی هم شد. از اینجا به بعد جاده کمی بهتر شد ولی اکثر جاهای آن پر از گل و لای بود.

 قرار شد یک گروه از بچه ها زودتر بروند و جایی را برای اطراق کردن پیدا کنند و هم به سر قرار که با رانندگان مینی بوسها و وانت بارها گذاشته بودیم زودتر برسند. خلاصه ما هم از پشت سر آنها راه افتادیم ولی به خاطر بار سنگین دو عدد کوله پشتی و پر از گل و لای بودن جاده به زحمت و آهسته می رفتیم.پس از رکاب زدن حدود یک ساعت با دادن علامت نور چراغ قوه توسط دوچرخه سوارانی که جلودار بودند به سمت راست جاده که همان محل قرار و پل زرینه بود تغییر جهت داده و پس از عبور از پل به داخل یک عدد سوله نیمکاره ساخت رفتیم که متوجه شدیم یکی از مینی بوسها و دو عدد وانت بارها هم آمده اند و منتظر ما می باشند ولی مینی بوس دوم به خاطر ماندن در گل و لای جاده نتوانسته بود بیاید و همان جا بین راه مانده بود.

لازم به ذکر است که در این لحظه از حدود نیم ساعت پیش باران شدت گرفت و دیگر نمی شد بیرون سالن و در فضای باز ایستاد. پس از داخل شدن به سالن سرد و نیم کاره ساخت،که همه اطراف آن باز بود و باد سردی هم می وزید به خاطر توقف از دوچرخه سواری و بدون تحرک بودن ،لرزه ایی بر بدن تمامی بچه ها افتاد و همه بی اختیار می لرزیدیم و دنبال جایی برای تعویض لباس های سراپا خیس خود می گشتیم.

خلاصه به هر ترتیبی بود همه لباس های خود را عوض کردیم و گرچه لباس های تعویضی هم کم از لباس های قبلی نبود چون کوله پشتی ها هم پر از آب شده بودند. و همگی بچه ها به دنبال روشن کردن آتش برای گرم کردن خود بودند ولی چیزی برای روشن کردن پیدا نمی شد. در این لحظه به پیشنهاد راننده مینی بوس به اتفاق 10-20  نفر از بچه ها با بیل و کلنگ سوار شده و به طرف مینی بوس دوم که در بین راه مانده بود رفتیم تا او را نجات داده و با خود بیاوریم.

پس از حدود یک ساعت رانندگی در این جاده بسیار لغزنده و نامطمئن به مینی بوس دوم رسیدیم که مشاهده کردیم مینی بوس بدون راننده در کنار جاده توقف کرده ،کمی دنبال راننده آن گشتیم متأسفانه نبود و رفته بود باران هم به شدت می بارید. در بین راه تکرارا به آقای راننده می گفتیم بخاری را روشن کن و او در جواب می گفت: بخاری ندارد آخر توی تابستان که روی ماشین بخاری نمی بندند بخاری اش را باز کرده ام ( او حق داشت و راست می گفت اواخر شهریورماه بود )

در این لحظه راننده با هماهنگی مسئول برنامه که داخل مینی بوس بود تصمیم گرفت به طرف شول آباد و الیگودرز برود و ما ها را سوار بر اتومبیلی دیگر کند که ما را به اصفهان و یا حداقل الیگودرز برساند و خود برای آوردن بقیه بچه ها برگردد. خلاصه پس از طی چند کیلومتری به جاده آسفالت شول آباد رسیدیم و پس از آن به طرف الیگودرز حرکت کردیم.در بین راه و روبروی روستایی آقای راننده توقف کرد و از اتومبیلی که کنار جاده پارک کرده بود و داخل آن افرادی نشسته بودند سراغ یک مینی بوس را گرفت که راننده آن اتومبیل گفت:در این روستا مینی بوس وجود دارد شماها پشت سر من بیایید تا من اول شما را به داخل مسجد ببریم تا بچه ها گرم شوند بعد به اتفاق به درب منزل راننده مینی بوس می رویم و به اتفاق مینی بوس بر می گردیم.

خلاصه پس از توقف کردن مینی بوس روبروی مسجد و باز کردن درب مسجد توسط خادم مسجد، تمام بچه ها پس از پیاده شدن به داخل مسجد رفتیم که متأسفانه محیط مسجد هم سرد بود و باز گرم نشدیم ،فقط از پتوهایی که داخل مسجد بود برای گرم کردن خود استفاده کردیم و نماز مغرب و عشاء را هم خواندیم و در حال درست کردن چای بودیم که مینی بوس دوم که قرار بود ما را به الیگودرز ببرد آمد. پس ما همگی سوار مینی بوس دوم شدیم و مینی بوس اول برای آوردن بقیه بچه ها به پل زرینه و قرار گاه قبلی برگشت. خوشبختانه این مینی بوس دوم که سوار آن شدیم بخاری کاردرستی داشت و آن را روشن کرد و ما حسابی گرم شدیم و پس از حدود یکی دو ساعت به شهرستان الیگودرز رسیدیم و از آنجا هم سوار مینی بوس دیگری که عازم اصفهان بود شدیم و حدود 2 نیمه شب به اصفهان رسیدیم در بین راه اکثر بچه ها از فرط خستگی خواب بودند و بالاخره این سفر پرماجرا و در بدترین شرایط آب و هوایی به پایان رسید ولی خاطره اش در ذهنمان برای سال ها نقش بسته، همین که پس از گذشت بیش ازدوسال و نیم در حال نوشتن این گزارش می باشم انگار که همین دیروز و دیشب بود که برای سفر ماجراجویانه رفته بودیم.

خلاصه شکر خدا این سفر به خیر و خوشی گذشت تا انشاالله سفرهای بعدی «با دوچرخه کوهستان در مسیر کوهستان» ضمنا از مسئولین و دست اندرکاران این برنامه کمال تشکر را داریم الخصوص سرپرست برنامه.